به امید وصال

خانه
ارتباط با من
پارسی بلاگ
 RSS 

آمار وبلاگ

5253:کل بازدیدها
0:بازدید امروز

لوگوی وبلاگ

به امید وصال

لینک دوستان

سرزمین نور
خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم
حکمت تازیانه
*** یَا فَاطِمَةَ الزَّهرَاءِ «س» ***
پیام گل سرخ
کلک خیال انگیز
تمام خلقت در انتظارند...
یک دنیا پدر
صفحات انتظار در فراق گل نرگس
لبگزه
منتقم زهرا
دل نوشته های یک دل
فریاد خاموش ،روایت دلتنگی
بنی آدم
به یاد او
طواف

لوگوی دوستان





اشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

نوشته های پیشین

نوای وصال



پنجشنبه 3 مرداد 1387
   1   2      >

                                                                                                       


               


گر طبیبانه بیائی به سر بالینم                         


                                           به دو عالم ندهم لذّت بیماری را


یا ودود .


 


 


من که از آتش هجران تو " دلسوخته ام


آتش عشق به کانون دل افروخته ام


 


به تمنّای وصال تو " من ای مهر مثال "


روز و شب دیده ی امّید به ره دوخته ام


 


به یکی جلوه ی رویت " همه دادم از دست


سود و سرمایه ی یک عمر که اندوخته ام


 


خسروا *، نیست متاعی دگرم جز تن و جان


که به سودای لقایت " همه بفروخته ام


 


دفتر و سبحه و سجّاده بدادم از دست


تا که در مدرس عشقت " ادب آموخته ام


 


جامه ی طاعت و تقوی همه را چاک زدم


تا که پیراهن عشق تو " به تن دوخته ام


 


سر به زانوی غم آورده به کنجی حیران


تا مگر رحم نمائی به دل سوخته ام .. !


 


 


التماس دعا


یا زهرای اطهر " ..


 


اَللهُمَّ َعَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ...


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم



  


نوشته شده در شنبه 13/11/1386: 5:7 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

 


به نام او" وتنها او" که در این لحظه های .. آرامشم تنها ازو"ست .


 


از چند شب پیش عجیب میومد. باید بارون می داشتیم تو این فصل ولی گرم بود . اگه می بارید من هم


یه کم آروم میشدم ..


برام خیلی سخت بود . بعد از یه شکاف ناگهانی ، چطوری می تونستم دوباره دلشو بدست بیارم


من که بارها و بارها دلشو شکسته بودم به خاطر هیچ و پوچ ..!


 


خیلی بی تابی می کردم . رو از من برمیگردونه مثل شبهای قبلش ..؟


همه اش نگران این بودم که اصلا منو قبول  میکنه..؟!


راهم میده دوباره یا نه ..!


 


وضویی گرفتم و با حالت زارم رفتم که بخوابم . سرم روی بالش سنگینی می کرد


مثل اینکه خواب نداشتم ولی چشمام سوز عجیبی از بی خوابی شبهای قبل داشت..


 


این تنها ارزشی بود که واسم مونده بود . یه ریز سرازیر می شدن .


تموم بالشم خیس خیس بود .


باهاش عهد کردم . عهد کردم که اگه منو بخشیده از آسمونش بارون رحمتشو سرازیر کنه تا بفهمم که


دیگه ازم دلگیر نیست .تموم شبو بیدار موندم تا ساعتش ، تا لحظه ی دیدارش ..


با ترس و لرز عجیبی مشتاق نشستم روی سجاده ی امیدش


بسم الله ارحمن الرحیم


الحمدالله رب..


 


حس کردم تموم وجودم رو چیزی شبیه نمیدونم چی ولی داره احاطه میکنه


پاهام دیگه یارای ایسادتنش نبود . الله اکبر


استغفرالله ربی ..


 


برای یه لحظه تموم وجودم حس میکردم ازکار افتادن . قلبم تیر می کشید . نفسم برام زیادی میکرد .


چشمام یه ریز می باریدن . نور بود ؟ نمیدونم ولی به قلبم رسید . پر از اضطراب شدم . نمیدونم چی شد که ولی برا یه لحظه تموم وجود حقیرم گریه شدند


چشمک برقی زد . حالا با چشمای من یکی شده بود آسمونش .  


می خواستم از شرمندگی حضورش ، زمینش دهان وا کنه و منو تو خودش ببلعه ..


آره مهربونم "منو بخشیده بود و به روم لبخند میزد .


لا حَولَ وَ لا قُوّة اِلّا بِالله .."


 


التماس دعا


یا زهرای اطهر" ..


 


نوشته شده در پنجشنبه 8/9/1386: 5:20 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

یا هو .


 



 


امروز بعد از مدتها ، دست به قلم بردم


نمیدونم چی می نویسم ولی ...


مقدمه ای نداره دلتنگیم ...


فقط می خوام بگم برات "...


می خوام سرمو رو شونه های دلتنگیت بزارم و آروم آروم درد دل کنم برات "...


چشمام پرِ اشکه


دلم خون ...


یه موقع هائی گریه خوبه ، یعنی همیشه همینطوریه


میگن گریه خوبه . میگن گریه دوای دل مریضه .


آدما با هق هقِ گریه سبک میشن .


میگن گریه معجزه میکنه . گریه همراه با صلوات برای تو "...


و راستی عجب معجزه ای ...


موقعی چشمای آدم نم میزنه که دلش خون باشه . دل وقتی بشکنه نمیتونه دووم بیاره سرایت میکنه بیرون .


چشما حالت ناراحت به خودشون می گیرن و اونوقته که می باره


می باره مثل آسمون ...


مثل آسمون که وقتی بغض میکنه هق هقِ گریه ش تموم پهنای زمینو خیسِ خیسِ خیس میکنه .


پس خوشا به حال آسمون ...


یه وقتائی خیلی ناراحتم . خیلی دلم می شکنه مثل الانم ...


دل شکسته رو خدا دوسش داره . میگن خدا" ، تو دلای شکسته هستش . دلِ شکسته قیمتی هست


حالا دلم شکسته . شکسته از تو "...


میگن دوسشون داری ، منتظراتو میگم .


عزیزن و نمیخوای ناراحتشون ببینی ، نمی تونی اشکِ چشماشونو ببینی ...


اگه مارو قابل میدونی ...


اگه اشک چشمامونو نمی تونی ببینی ...


اگه دل شکسته مونو قبول داری ...


اگه ...


 


دلم را نذر آمدنت کرده ام آقا ...


 


التماس دعا


یا زهرای اطهر "


 


اَللهُمَّ َعَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج ...


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمّد وَ آلِ مُحَمّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم .


 


 


 


نوشته شده در چهارشنبه 19/2/1386: 4:27 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )


"الهی ! غریبم و ذکر تو" غریب و من با ذکر تو " الف گرفته ام . زیرا غریب با غریب الف می گیرد "...


 


بر فراز کوه ایستاده ام . باران پیوسته و آهسته می بارد و با توده های غلیظ مه


در انبوه سبز درختانِ دور در هم می آمیزد .


آنجا که سبز و خاکستری در هم پیچیده اند . ابرها آرام آرام پائین می آیند ، پائین تر از کوه و


چون چتری بر سر درّه می نشینند .


هوس راه رفتن روی ابرها در سرم قوّت می گیرد .


این لحظه ، همان لحظه ی نابی است که مرا با جاودانگی پیوند می دهد .


" مه و باران " این تابلوی با شکوه خالق زیبای طبیعت ، چتر طاووس خیالم را می گشاید .


حالا من قاصدکی شده ام در سرزمینی غریب که با حرکات پیوسته ی باران به این سو و آن سو


به دنبال سرپناهی پا در جاده ی وهم انگیز تابلو می گذارم .


جاده ای که انتهایش معلوم نیست .


می خواهم بدانم آخر راه کجاست ؟ به پیش می روم . چقدر راه باریکه های فرعی زیادند !


اولی را رها می کنم ، امّا نه . حسّ کنجکاوی امانم نمی دهد .


تا پایم را در آن می گذارم ، قطرات سیاه باران به شکل کلماتی بر سرم می بارند ، خودخواهی


یا چیزی شبیه این . نه نمی خواهم ، این راه نه .


پریشان می دوم و خود را به میان جاده ی اصلی می کشانم .


می ترسم و هر چه پیش می روم متوحش تر می شوم .


انگار نفس هایم با مه یکی شده اند . آخر چقدر جاده ، چقدر راه ؟


این همه برای چیست ؟


اکنون دیگر باران نمی بارد بلکه این کلماتند که پژواک صدائی مهیب ، مرا به


هر یک از این راه باریکه ها می خوانند : بیا ، بیا اینجا جاده ی نفرت ،


جاده ی کینه ، جاده ی دوروئی – نمی دانم چرا این راه ، در نظرم از بقیه پهن تر می آید ؟


اصلا جای پاها در این جاده چقدر زیاد است !


و باز هم راه ، راه حرص ، راه غرور ، راه دروغ ، این طرف و آن طرف راه های فرعی ،


نه تمام شدنی نیستند . سرم گیج می رود . پاهایم کرخت شده . سردم است .


پس کی این جاده تمام می شود ؟


نمی دانم چقدر در " راه " دویده ام امّا همه اش آنی را می ماند . پس آخر دنیا کجاست ،


چرا کسی جوابم را نمی دهد ؟ !


مثل اینکه چیزی به چشمم می آید شبیه آدمهائی سفید پوش که به سرعت باد ،


وارد دهلیزی از نور" می شوند .


اینها به کجا می روند ؟ یعنی آخر دنیا اینجاست ؟ چرا خوب نمی بینم !.


مه و باران نمی گذارد . می خواهم بروم امّا گوئی پاهایم به زمین چسبیده اند .


خدای " من ! اینجا چقدر جاذبه زیاد است ؟ !


پس آنها چه کرده اند که چنین سبکبال می روند ؟


لحظه ای کسی"... را می بینم ، نورانی تر از هر چه ؛ هست .


برایم دستی تکان می دهد و مرا به سوی خویش می خواند .


حالا اشکهایم با باران یکی شده . زبانم بند آمده ، می خواهم چیزی بگویم که


قطره های سفید باران هر یک کلمه ای می شوند و بر سرم فرو می ریزند :


یا الله " ، یا رحمن ، یا رحیم ، یا هو " ، یا ودود " ، یا کریم ، یا حبیب ،


یا قهاّر ، یا عزیز ، یا ...


و من زیر باران کلمات ، خیسِ خیس می شوم ...


.


.


.


سر امید فرو آرم و روی عجز به درگاه نیاز


 


تا مگری ناز نگاه آن یگانه " ، شرمسارم کند


...


التماس دعا


یا علی "


 


 


اَللهُمَّ عَجّل لِوَلیّکَ الفَرَج


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم .


 


نوشته شده در جمعه 28/7/1385: 3:54 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

" یا هو "


...


می خواهم بنویسم ، بنویسم از تو " ، برای تو " و به خاطر تو " .


از روزهای مریض ، از غصه های شبانه ، از غزل های بی معنایم ،


از حرف های نگفته ام و از جاده های انتظار ، دلم گرفته است .


به تمنّای آمدنت " عمری ست چشمانم ، دریائی طوفانی شده است .


دریائی از خس و خاشاکِ هزاران پرسش بی پاسخ ! .


که تنها فقط تو " ، ساحل آرامش هستی .


می دانی ؟


می دانی نگاهم در حسرت زیارت چشمانت " هنوز مانده به راه است و


و برای آمدنت " لحظه شماری می کند دل ناشکیبم .


جهان وجودم را به یُمن قدم های نازنینت " بر این عرش ،


با گل زخم سرِ راهِ تو " آذین بسته ام


و داغ های دلم را ، جایشان چراغانی این جاده ی خاکی کرده ام .


تو " را می خوانم مهربان !


چتر نگاهم به ابرها باز است و زیر گریه ی ابرها ، تجزیه می شوم .


باد ، بوی پیراهن ربّانی ات را برایم آورده و


قاصدکی خبر آورده که خواهی آمد .


تو "را می خوانم مهربان !


و برای زیارت چشمانت " آه می کشم .


صدای پای کسی ، آه "


مثل اینکه آمده ای !


...


دلم گرفته برای کسی " که می آید


برای قدم های مبارکی " که می آید



هزار حرف نگفته سکوت کرده و من


نمی رسم به صدای کسی " که می آید



همیشه از خم کوچه بهانه می گیرم


برای خش خش پای کسی " که می آید



و دست های دلم را هنوز می ریزم


در التماس دعای کسی " که می آید



خدا کند که زمینم پر از قاصدکی شود


از آسمان خدای کسی " که می آید



من و دلی که به پایان رسیده ایم از خود


فدای عشق ، فدای کسی " که می آید .


...


التماس دعا


یا زهرای اطهر "



اَللهُمَّ عَجّل لِوَلیّکَ الفَرَج


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمّدٍ وَ آلِ مُحَمّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم .


نوشته شده در جمعه 17/6/1385: 4:27 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

" یا حیُّ یا قیّوم "


 



یک روز " سوار لحظه ها می آید



با یک سبد از شکوفه ها می آید



گلها و بنفشه ها ، به استقبالش "



با بدرقه ی فرشته ها ، می آید



... "


.


سلام به تمامی دوستان خوب وبزرگوار ؛


امیدوارم که همه ی شما خوب و سلامت و ایام به کامتان باشد .



ایّام با فیض و برکت شعبان المعظّم " این ماه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ی و سلّم



و علی الخصوص که امشب و شبهای دیگه


ولادت با سعادت سالار کرب و بلا ابا عبدالله الحسین علیه السّلام " و ... .



عید بر تمامی عاشقان کرب و بلا مبارک " .



التماس دعا


یا زهرای اطهر "


 



اللهمّ عجّل لولیّک الفرج


اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم .




نوشته شده در یکشنبه 5/6/1385: 7:26 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

یا لطیف "


 


مهربان من !


افتان و خیزان به درِ خانه ی تو " آمده ام که خیالم را به مهربانیت " آرامش بخشی .


هنوز هستی ام از هم نپاشیده است .


متن من پراکنده است و از اشراق قوّت تو " چیزی نفهمیده ام .


می بینی که چنین سخت شده ام .


حالا که به درگاه تو " رو کرده ام ، با آوای محزون و شکسته ام به اعتراف نشسته ام که


تمام موجودات ، فقیر درگاه تو " اند .


امّا منِ بیدل را چه شده است که هنوز به خود نیامده ام ؟!


که روح دلم تاریک تر از شبان بی مهتاب است !


نوبت به راز گوئی من که می رسد ، همه اش در تکرار اعتراف گناهانم می گذرد و مگر


نمی بینم که همه زانو زده اند در برابر تو " !


آوای هماهنگ حیات ، تو " را می خواند .


موجهای بی قرار ، دشواری مرا شرح می دهند که ناتوان در برابر عظمت تو " ...


در حالیکه قلب من فرسنگها از تو " دور است .


و مگر نمی بینم که کوهها در جبروت تو " مغلوبند و کهکشانها ، کوچکترین ثناگوی تو " اند و


ستارگان آسمان ، کاسه های گدائی شان را در برابر تو " دراز کرده اند و مگر نمی بینم فقرای ذاتی ،


خانه ی تو " را که زمزمه می کنند و تسبیح می خوانند !


وای !


ای وای !


چه هولناک شده ام که دیدگانم عظمتِ تو " را نمی بیند !


و قلبم هنوز چیزی نمی فهمد .


منِ بیدل را چه شده است ؟!


نکند ...


نکند مرا به خود وا گذاشته ای در این سرای بیگانه که همواره در خویشتن فرو غلتم و بر کوریم


افزون شود ؟


نازنینا "


به صدای غربت در شبهای تارم سوگند که دیگر رهِ بی تو " را نپویم و روی دل من همیشه و همه گاه "


به سوی تو " باشد ،


که تنها با تو " و در کنار تو " به صدای آبی و صامت دریا ،...


گوش خواهم سپرد تا شاید


شاید آن فانوس شکسته در دل ، دوباره زنده شود به نور ربّانیت " .


مهربانا "


...


التماس دعا


یا زهرای اطهر "


 


َاللهَُمّ عَجِّّل ِلوَلیّکَ الفَرَج


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحََمّد وَ آلِ مُحَمّد و َعِّجّل فَرَجَهُم 


نوشته شده در شنبه 14/5/1385: 7:34 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

*یا هو*


 


به شوق تو ؛


و با دلی غرق تمنّای تو ؛


همچون شبنم روی برگ نم یاس * باغچه ی خانه ی مان


روزگاری ست غریب و آرام


در آرزوی دیدنت ؛ نشسته ام !


چشمان باطراوتم را با اشکهای دلتنگی ام


پاک ،


بر چهره ی فریبای تو ؛ دوخته ام !


با تو ؛ گفتن و از تو ؛ گفتن ، چه زیباست .


حس می کنم می بینی و می شنوی :


که بلبل مست تو ؛ تنهاست و ناله سر می دهد .


دیده ام سفره گسترده ،


و دل به سودای تو ؛ هر سب به سحر بسته .


بی تو ؛ هر شبم ، شب یلداست .


همه جا ورد زبان ست نام تو ؛


چلچله ها مژده ام آورده اند که خواهی آمد *.


آشیان تو ؛ همین جا ، همین لحظه ، میان دیده ی بارانی ام *


دل من عاشق دریاست ،


خیره بر موج می شوم چون تو ؛ ساحل دل طوفانی ام هستی *


باز می کنم پنجره ها را ای مه خورشید نگار *


کوچه مشتاق * تماشاست ، نمی دانی تو ؛


با من از سنگدلی عالم مگو ،


غصه در چشم تو ؛ پیداست .


تا تو ؛ دنیا و عقبای منی ، شعر زمن می بارد


دفترم پر زغزل هاست نمی دانی تو ؛


براستی با دل نا شکیبم *


با کدامین تاب و توان


انتظارت کشم ؟


... !


چشمی که تو ؛ را نجست ، کورش کردم


قلبی که تو ؛ را ندید ، گورش کردم


دل * منتظر حضور دیدار تو ؛ بود


هر چند نیامدی ، صبورش * کردم


.


التماس دعا


یا زهرای اطهر


 


اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم .


نوشته شده در شنبه 17/4/1385: 7:14 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

 


*یا هو*


 


چشم در چشمم دوخت


جرعه ای زمزمه؛ را مزمزه کرد


از کنارم برخاست


راه افتاد به سوی خورشید؛


وقتی از سینه کش کوه گذشت


بغض من نیز شکست...!


 


با مداد رنگی هایم،آمدنت؛ را نقاشی می کنم و جاده ی سفید رفتنت را


خط خطی!


کسی نیست که زندگی را برای ام دیکته کند.


زندگی را سال هاست غلط نوشته ام.


جغرافیای حضور تو؛ از مرز دریاها گذشته است.


هرگاه که خواستم بنویسم:«آب داد» نوک مدادم شکست.


حالا به کوچکترین یادی از تو؛ قلبم می شکند.


بیا ثانیه ها را سوگند بده تا بدانی که در ناپیدائی ات؛،چه ها که


نکشیده ام.


زمین خوردن مرا تماشا نکن.


بیا دستانم را بگیر.بیا و ببین که دل بهانه گیرم،لجوجانه،پا بر زمین


می کوبد و هر روز تو؛ را از من می خواهد و گریستن مرا به همگان


نشان می دهد.


بیا و ببین که باران تمنّا بر گونه ام می بارد.


بیا و جواب دلم را بده که خسته شده ام.


...!


شهدا؛ شما رفتید و ما وامانده هستیم


بسوی کاروان جامانده هستیم


ز دوری شما؛ افسرده حالیم!


حمدی بر ما بخوانید که شما؛


زنده اید و ما مرده هستیم!


...


التماس دعا


یا زهرای اطهر


 


اَللهُمََّ عجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


اَللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عجِّل فَرَجَهُم .


 


نوشته شده در سه‏شنبه 6/4/1385: 7:8 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )

به نام تو" و تنها تو" که آرامشم ز تو"ست .



"طاها"...


دوباره شعر می سازم" تو" را ، ای باعث ویرانی ام طاها؛


در این ویرانه" چشمم آشیانت ، مشعل طوفانی ام طاها؛



درون قصر تاریکی ، شب جاوید می ماند


"تو" را در قلب سردم ، چشمه ی نورانی ام طاها؛



دو چشم معجزت ، آغازیست بر پایان همه رنگی


نگاهت تکیه گاه نقشهای مانی ام طاها؛



به شهر خواب یکشب ، روح من آویخت بر قلبم


زداغ آن نگاهت" ، بر دل عصیانی ام طاها؛



نگاهت گرچه با بوی بهشت و خنده ی ربانی ات" قاطیست


تمام ناتمامم می نوازد ، ساز سر گردانی ام طاها؛



صدایی می رسد از پشت باغ سرد دلتنگی


به سمت وسعت چشم انتظاری" ، می خوانی ام طاها؛



به "تو" نزدیک می گردم ، صدایت می زدم هر دم


زخویش آهسته و آهسته تر ، می رانی ام طاها؛



چه مغرورانه می خندی به اشک چشمهای من


بر آن قندیلهای گریه ی عرفانی ام ، طاها؛



برای این رها* چیزی نمانده ، جز صدای آشنای "یارب یارب"!


تمام دلخوشی من توئی؛ و انتظارت" ، چشم پُر بارانی ام طاها؛


...


التماس دعا


یا زهرای اطهر



 


اللهمّ عجّل لولیّک الفرج


اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم .




نوشته شده در شنبه 13/3/1385: 1:15 عصر توسط رها | نظرات دوستان ( )
   1   2      >